![]() |
![]() |
|
| ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز ........... دیگر سراغ شعلــــــه آتش ز مــن مگیر |
|
سروده زیر یکی از اولین کارهای منه ... میدونم مشکل زیاد داره .. اما خداییش این روزا کیه که مشکل نداشته باشه ؟ !!
امروز توان این رو داشتم که ویرایشش کنم .. اما دلم خواست همونطوری که سالها قبل سرودمش ، در طبق اخلاص بگذارم و تقدیم شما کنم .. ساده و بی تکلّف ... ...... گویند مرا چو زاد مادر ... دستم کج و پای من مُچل بود ! هم چشم حقیر اندکی چپ ... هم کلّه ی من کمی کچل بود ! هم صورت من سیه ز کک مک ... هم پای دراز همچو لک لک ! شش دانه شوید تارک سر .. شکلم عوضی رُخم چو عنتر ! لیکن چو پدر نگاه میکرد ... تشبیه رُخم به ماه میکرد ! بودم پسری پس از سه دختر .. با زندگی پدر ، برابر .... چون دُخت نخست شد ولادت ... مانند قدیم و طبق عادت دادند رُطب به مام بنده ... با طعنه و قیل و قال و خنده تا بار دگر پسر بزاید .. کاکل زر و شیر نر بزاید چون دختر دومی بیامد ... آسایش مادرم سر آمد همسایه و پینه دوز و بقال ... آب حوضی و عمقزی و رمّال کردند دعا به مادر من .. زاید پسری ، اگرچه الکن ! چون بار دگر بزاد مادر ... افزود به دختران دیگر یک ماه جبین و شاخه زر .. از دخترکان دیگرش ، سر .... اما پدرم ز کوره در رفت ... در بند و نخ زنی دگر رفت مادر چو بشد ز قصه آگاه ... از عمق وجود برکشید آه : گر شوهر من زنی بگیرد ... بی شک دل من ز رَشک میرد یارب ، چو هوو پسر بزاید ... آسایش من دگر نپاید گردد صنم و عزیز شوهر ... با مرگ من است این برابر خواهم پسری ز تو خدایا ... ناز و تُــــپُـــل و ملوس و زیبا ..... آورد پدر هوو به خانه ... با مجلس جشن شادمانه یک دخترک جوان و زیبا .. هم خوشگل و خوب ، هم فریبا چندی سپری شد و عیالان (!) ... گشتند ز جمله بارداران ! نه ماه به انتظار طی شد ... شد فصل خزان و ، مای دی شد در یک شب تار و برفی و سرد ... آمد به سراغ هردوشان ، درد مامم پسری بزاد و شادان ... از شوق سرشک او به دامان رو سوی نیایش و ثنا کرد .. بر جان پسر همی دعا کرد یک دختر ناز ، آن هوو زاد ... چون ماه منیر و چون پریزاد لیکن پدرم پسر چو میخواست ... از جای چو رعد و برق برخاست ! گفتا به زن جدید با خشم : گویم سخنی فقط بگو چشم ! جای تو دگر در این سرا نیست ... یک راه فقط برات باقی ست رو منزل باب ِ خویش فردا ... یک چند بمان به پیش بابا ! ...... اکنون من و تخت پادشاهی ! .. سرمست ز بخت پادشاهی جایم بغل کنیز و نوکر ... یا بر سر دوش آن سه خواهر ! چون آب طلب کنم ز ماما ... شش اشربه ی خوش و گوارا از بهر دلم شود مهیّا ... در فکر و در اندیشه که : آیا گر دختر چارُمی بُــــدَم من ... اینگونه عزیز میشدم من ؟ ! ..... یارب نظری به حال ما کن ... این درد قدیم ما دوا کن فرقی نکند پسر ز دختر ... ناشکری ما ببخش و بگذر اولاد به هر که میدهی تو ... منّت به سرش چو مینهی تو گر دخترکی ظریف و خندان ... یا یک پسر جسور و شیطان فرقی نکند ، محافظش باش ... یارب ، تو همیشه حافظش باش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:19 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عجب رسمیه ... رســـم زمـونه .. قصـه ی برگ و ... باد خزونــــه ... میرن آدما ... از اونا فقط ... خاطره هاشون ... به جا می مونه .....
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|