تبليغاتX
نگیــــن شیــــــــراز
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز ........... دیگر سراغ شعلــــــه آتش ز مــن مگیر
یادش بخیر اون وقتا که بطور مرتب در جلسات هفتگی انجمن شرکت میکردم ، یه روز دبیر محترم انجمن سوالی مطرح کردن به این مضمون :

چرا مردم دو دسته هستن ؟ یه دسته همیشه در رفاه و آسایش و دسته دوم همیشه در سختی و عذاب ؟

و از اعضای انجمن خواستن که پاسخ خودشون رو در یکی از قالبهای شعری بیان کنن ...

مثنوی زیر پاسخ من بود به سوال ایشون ..

.....

شما ای شاعـــــر خوش ذوق ، ای خوب

معمــــــــــا طـــــرح کردی خوب و مطلوب

تو پرسیدی : چرا مَـــــــردُم دو گانه اند ؟

گروهی دائمـــــــاً در فکــــــــــــر نانند ...

گروه دیگـــــــــــــــــر اندر ناز و نعمـــــــت

غریبــــــــــه با تلاش و کار و زحمــــــــت

در آن دوران کمـــی من بچــــــــه بودم !

ولیکن پاسخش اینسان شنــــــــــودم :

خــــــــدا روزی کــــــــــه دنیا را به پا کرد

بشر را از گــــــــــلی ســـــــــاده بنا کرد

کمی خاک و کمـــــــــی آب اندر آمیخت

گل انســـــــــان به قالبها همــی ریخت

همان قشر ضعیـــــــــف و صاف و ساده

همان خلـــــــــــــق فقیـــــــــر بی افاده

ز خــــــــاک ساده ای بنیــــــــاد گشتند

که سرگــــــــردان میان هفت و هشتند

ولی بشنــــــــــــــــو تو دنبال قضـــــــایا

چه سان خــــاک جدیدی شد مهیّـــــــا

به ناگه شیشـــه ای آنجا فـــــــروریخت

و با آن گـــل بنوعــــــــی در هم آمیخت

بشد مخلـــــــــوط خاک و خرده شیشه

که وقتی گشت آدم .. آخ چی میشه !!

گـــــــــــــــــــــــــروه دوم از خاک جدیدند

که هرگــــــــــــــــز رنگ زحمت را ندیدند

......

کجــــــــــــــــا میخواست ربّ ِ بنده پرور

یکـــــــــــــی بی پول و آن دیگر توانگر ؟

برادر ... هیچکـــــــس را نیست تقصیر

گل آنها به هم میکــــــــــــــرده توفیر !!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:18  توسط نگیــن شیــــراز | 
سروده زیر یکی از اولین کارهای منه ... میدونم مشکل زیاد داره .. اما خداییش این روزا کیه که مشکل نداشته باشه ؟ !!

امروز توان این رو داشتم که ویرایشش کنم .. اما دلم خواست همونطوری که سالها قبل سرودمش ، در طبق اخلاص بگذارم و تقدیم شما کنم .. ساده و بی تکلّف ...

......

گویند مرا چو زاد مادر ... دستم کج و پای من مُچل بود !

هم چشم حقیر اندکی چپ ... هم کلّه ی من کمی کچل بود !

هم صورت من سیه ز کک مک ... هم پای دراز همچو لک لک !

شش دانه شوید تارک سر .. شکلم عوضی رُخم چو عنتر !

لیکن چو پدر نگاه میکرد ... تشبیه رُخم به ماه میکرد !

بودم پسری پس از سه دختر .. با زندگی پدر ، برابر

....

چون دُخت نخست شد ولادت ... مانند قدیم و طبق عادت

دادند رُطب به مام بنده ... با طعنه و قیل و قال و خنده

تا بار دگر پسر بزاید .. کاکل زر و شیر نر بزاید

چون دختر دومی بیامد ... آسایش مادرم سر آمد

همسایه و پینه دوز و بقال ... آب حوضی و عمقزی و رمّال

کردند دعا به مادر من .. زاید پسری ، اگرچه الکن !

چون بار دگر بزاد مادر ... افزود به دختران دیگر

یک ماه جبین و شاخه زر .. از دخترکان دیگرش ، سر

....

اما پدرم ز کوره در رفت ... در بند و نخ زنی دگر رفت

مادر چو بشد ز قصه آگاه ... از عمق وجود برکشید آه :

گر شوهر من زنی بگیرد ... بی شک دل من ز  رَشک میرد

یارب ، چو هوو پسر بزاید ... آسایش من دگر نپاید

گردد صنم و عزیز شوهر ... با مرگ من است این برابر

خواهم پسری ز تو خدایا ... ناز و تُــــپُـــل و ملوس و زیبا

.....

آورد پدر هوو به خانه ... با مجلس جشن شادمانه

یک دخترک جوان و زیبا .. هم خوشگل و خوب ، هم فریبا

چندی سپری شد و عیالان (!) ... گشتند ز جمله بارداران !

نه ماه به انتظار طی شد ... شد فصل خزان و ، مای دی شد

در یک شب تار و برفی و سرد ... آمد به سراغ هردوشان ، درد

مامم پسری بزاد و شادان ... از شوق سرشک او به دامان

رو سوی نیایش و ثنا کرد .. بر جان پسر همی دعا کرد

یک دختر ناز ، آن هوو زاد ... چون ماه منیر و چون پریزاد

لیکن پدرم پسر چو میخواست ... از جای چو رعد و برق برخاست !

گفتا به زن جدید با خشم : گویم سخنی فقط بگو چشم !

جای تو دگر در این سرا نیست ... یک راه فقط برات باقی ست

رو منزل باب ِ خویش فردا ... یک چند بمان به پیش بابا !

......

اکنون من و تخت پادشاهی ! .. سرمست ز بخت پادشاهی

جایم بغل کنیز و نوکر ... یا بر سر دوش آن سه خواهر !

چون آب طلب کنم ز ماما ... شش اشربه ی خوش و گوارا

از بهر دلم شود مهیّا ... در فکر و در اندیشه که : آیا

گر دختر چارُمی بُــــدَم من ... اینگونه عزیز میشدم من ؟ !

.....

یارب نظری به حال ما کن ... این درد قدیم ما دوا کن

فرقی نکند پسر ز دختر ... ناشکری ما ببخش و بگذر

اولاد به هر که میدهی تو ... منّت به سرش چو مینهی تو

گر دخترکی ظریف و خندان ... یا یک پسر جسور و شیطان

فرقی نکند ، محافظش باش ... یارب ، تو همیشه حافظش باش

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:19  توسط نگیــن شیــــراز | 
ای پول ، چه هستی که ز عشقت همه مستند ؟

از جمله جهان ، غیر تو ، دل را بگسستنـــــــــــــد

یاران و رفیقـــــــــــــان همــــــــــه از یاد ببـــــــردند

عهد ابدی ، با رُخ زیبای تــــــــــــو بستنـــــــــــــــد

با غیر تو ، در کون و مکــــــــــــان ، کار ندارنــــــــد

محو رُخ تو ، والـــــــــه و شیــــــــــدای تو هستنـد

خوبان جهـــان را به کنــــــــــــاری بگــــــــــــــذارند

مــــــــــدح تو بگویند ، جمـــــــــــال تو پرستنـــــــد

یک عمـــــــــــــــر به امّید وصـــــــــــــــال تو دویدند

یک لحظه ، به راه طلـــــــــــب ، از پا ننشستنـــد

چون توبه نمودند کـــــــــه گِـــــرد تو نگـــــــــــردنـد

صد توبه ، به یک گوشه ی چشــــم تو شکستند

عیـــــــش از قدم توست ، عــــــــــزا در عَــــدَم تو

در عیش و عـــزا ، جمله ز عطـــــرت همه مستند

بیچـــــــــاره کسانی که به دام تو اسیــــــــــــــرند

خوشبخت کســــــــــــانی که ز دام تو برستنـــــد

.....

من اصولاً از رَجَز خونی خیلی خوشم میاد !!

هم روحیه خود آدم رو بشدت تقویت میکنه و هم روحیه طرف مقابل رو بشدت تضعییف !

به بازی تخته نرد هم خیلی علاقه دارم .. و اگه تعریف از خودم نباشه از همون عنفوان نوزادی !! تحت تعلیمات مستمر و شبانه روزی پدر عزیز تر از جانم ، این بازی مهیج رو فراگرفتم و موفق به اخذ دان مشکی شدم !

از همون اول هم نمیدونم چرا علاقه زیادی به بازی کردن با مهره های سیاه داشتم ... راستی ناگفته نماند که مربی رجز خونیم هم همون پدر بزرگوارم بود !! همونی که هنوز هم مربی شیطنت هامه !!همونی که همیشه در سخت ترین شرایط هم میخنده و مثل کوه صبور و استواره .. همونی که من این روزا دارم به یادش مشق صبوری میکنم ... همونی که من جونم رو میدم که سایه ش یه روز بیشتر بالا سرم باشه ...

خوب ...و اما اصل ماجرااااااا  !

همسر عزیزم چند روزی برای ماموریت رفته بود آبادان ... و دیشب بعد از چند روز دوری بالاخره دوره هجران بسر آمد و ایشون منزل ما رو به قدوم مبارکشون مزین فرمودند !

مرسی ... خیلی ممنون ... دیده روشن باشین !

بله میفرمودم .. به محض رسیدن به خونه ، سلامی و حال و احوالی و "جات خیلی خالی بود" ... "کجا بودی که مُردم بی تو" ... و از این خالی بندیا (!) و بعد این من بودم که با دو تا لیوان بزرگ چای ، یکی پررنگ واسه همسر جان و دیگری کمرنگ واسه شخص شخیص خودم ، نشستم روبروش و تخته نرد رو باز کردم :

من : آخی نازی پسر ! چند روزی نبودی در امان بودیا !  بیا کوچولو ! بیا بازی یادت بدم !! و در حالیکه مثل همیشه مهره های مشکی رو تق و پوووووق روی صفحه میچیدم عین این نقال های قهوه خونه های قدیمی : بزرررررررگان سیه مهررررره بازی کنننننند !

ایشون : لبخند ملیحی همراه با همون متانت و صبوری همیشگی !

من : آخی میخوای بازی کنی ؟؟ بلدی ؟ میخوای برم منچ بیارم منچ بازی کنیم ؟ بخدا من ناراحت نمیشما !!!

ایشون : بریز جوجه ! تاس بریز ! کم بازی میکنه ...

من : کم بازی میکنه .. اینم کم ! چهااااااار ...

ایشون : شیش !!!

من :هه هه هه !!  چو جنگ آوری با کسی بر ستیز ... که از وی گزیرت بوَد یا گریز !!

ایشون : بازی کن بچه ! بازی کن که میبینمت نشستی کنج اتاق با لُنچ آویزون و داری گریه میکنی !!!

من : ببین هنوزم دیر نشده ها !! میخوای گل پوچ بازی کنیم که تو هم راحت باشی ؟؟؟

ایشون : استغفرااااااااااااللللهههه ( چیه خوب ؟ ایشون عادت دارن زیاد استغفار میکنن ) !!

من ( در حالیکه تاس ها رو توی مشتم میچرخونم و چریک چریک صداش رو تارهای عصبی حریف رخت پهن میکنه ) : با اجاااااااااااازه !! به به ... به به ... سه با یک .. سه با یک ...من که میدونستم افشارو میبندم که ... جوووووجه !!

ایشون : لا اله الا الللللللههههه ( ایشون سخت به وحدانیت خدا معتقد بوده و هستند ) !!!

من همراه با غش غش خنده : صدق الله العلی العظییییییییم !!

ایشون : همون لبخند عمیق البته این بار همراه با یه نگاه عاقل اندر ..... !!!

من : ببین در میزنن عزیزم ! فکر کنم یه دوره کلاس فشرده تخته نرد گذاشتن همین سر کوچه مون ، مربیش اومده دنبالت اختصاصی !! برم اسمتو بنویسم ؟ ثواب داره ها !!!! 

ایشون با همون متانت همیشگی و لبخند زنان و با آرامش تمام جفت شیش میارن !!

و من از شدت پوزخوردگی (!) عین یه پلنگ زخمی به خودم میپیچم اما کم نمیارم که :

گاااااااه باشد که کودکی نادان .. دان ... دان .. دان ...به غلط بر هدف زند تیری ... ری ... ری .... ری ( این اکوی صدای منه که تو اتاق می پیچه ) !!

ایشون : توله سسسسسسگ ( انگشتم روی دگمه ی سین گیر نکرده ! توله سگ رو با سین مشدّد بخونین لطفا ) !!! بازی میکنی یا بزنم پس کله ت  ؟؟؟

( ای بابا یادتون نیست مگه ؟ گفتم که "توله سگ"  تو خونه ی ما جزو شیرین ترین و دلنشین ترین الفاظ قربون صدقه ست ) !!

اوخ ! لحنشون بد جوری خشانت آمیز شد ... توصیه های ایمنی رو جدی میگیریم و ....

بازی میکنیمممممممممم !!!

.......

پ. ن : دیگه نرو ماموریت ... من از آبادان بدم میاد .. من از کنگان و بندر عباس بدم میاد .. من از ماهشهر بدم میاد ... وقتی نیستی کسی نیست براش رجز بخونم ... وقتی نیستی کسی نیست بین روز زنگ بزنم بهش و وسط یه جلسه رسمی گیرش بندازم و براش جوک ترکی بگم ! وقتی نیستی کسی نیست براش چای پر رنگ بریزم ... وقتی نیستی کسی نیست ازم بپرسه این روزا چته دیووونه ؟ وقتی نیستی آسمون دلم ابریه و آسمون چشمام بارونی ..وقتی نیستی جای خالیت ....

من ... من که میدونم تو اینجا رو نمیخونی ... من میدونم تو گرفتاری ... میدونم تو خیلی گرفتاری ...

اما نرو .. دیگه نرو ... دیگه هیچوقت نرو ...

و صدام تو گلوم گره میخوره : دیگه نرو ... تورو خدا دیگه نرو ... وقتی نیستی ... خدایا ... وقتی نیستی ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:2  توسط نگیــن شیــــراز | 
کارلوس ، شورشی ونزوئلایی در زندان ازدواج میکند ـ همشهری

 

شنیـــــــــدم کارلــــــــــوس بیچاره ، در بند

گرفتـــــــــــار جنــــــون گردیده یک چنـــــد !

هــــــــــوس کرده ست آقـــا ، زن بگیـــــــرد

کـــــه تا حســـــرت به دل ، آنجا نمیــــــــرد

زن او هـــــــم یقیناً تــــــوی بند اســـــــــت

عروس شورشی ، کارلوس پسند(!) است

گـــــــــذر کرده شبـــــی از کوی محبــــــس

و یا از ساکنیــــــــــن تـــــــوی محبــــــس !

کشیش آنگاه کز وی "بعله" میخواست ...

صدای هلهلــــــــــه از بند بــــــــــرخاست !

رئیــــــس بندیان ،  در مایه ی " شور "  !!

نـــــــــوا ســـــــــر داد با آواز تنبــــــــــور !! :

کبـــــــــوتر با کبـــــــــــوتر ، بـــــاز با بــــــاز

کُـنــــــَد هم بند ، با هم بند ، پــــــــــرواز !

.......

شعر زیر به مناسبت سالروز وفات گل آقای مردم ایران تقدیم به دوستداران آن بزرگوار ...

خبر ، چون خار در هر دیده بنشست

گل آقا چشم از این دنیا فـــرو بست

خلید از این خبر ، خاری به قلبـــــم

قلم درمانده شد ، افتاد ، بشکست

گــــــل آقا ، شاعـــــر نیکوی ما رفت

از این گلشن ،گل خوشبوی ما رفت

تمام گفتنــــــــــــــــی ها رفت از یاد

چـــــو استاد حقیقت گوی ما ، رفت

گل آقا شاعــــــــری شیرین زبان بود

گل آقا نکته سنــــــج و نکته دان بود

شکَــــــــر می ریخت از کلک روانش

که اشعــــــارش همه نغز و روان بود

به لحنی خــــــــوش مرا اندرزها داد

روانش با ملائک همنشیـــــــــن باد

مزاری کاو در آن بگرفتــــــــــــــه آرام

گل افشان ، همچو فردوس برین باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:40  توسط نگیــن شیــــراز | 
اون وقتا ( منظورم سال هزار و سیصد و تیر کمونه ! ) پنج زار خیلی پول بود .. اونم واسه یه بچه محصل اول ابتدایی .. اگه سن و سالتون به اون وقتا قد میده که هیچ .. وگرنه میتونید از  بزرگترا بپرسید که با اون پول چه چيزايي كه ميشد خريد ...

اون وقتا من روزي پنج زار از مامانم پول تو جيبي ميگرفتم .. وضعم توپ توپ بود ! چه كنيم ديگه ؟ دختر يكي يه دونه بودم و نور چشم مامان و بابام ...

البته بماند که برادرم که دو سال از من بزرگتر بود روزی هفت زار میگرفت .. خوب خان داداش بود و احترامش واجب ! وگرنه پولی که اون بابت یه لواشک میداد درست همون قدر بود که من میدادم .. یا مثلا قره قوروت و تمبر هندی واسه هر دومون یه قیمت بود بخدا ! اما همیشه بهم یاد داده بودن که خان داداش احترامش واجبه ! منم قبول کرده بودم که خان داداش روزی دو زار (!) بیشتر از من قابل احترامه ! تازه شانس آورده بودم که توی یه خانواده دختر دوست دنیا اومده بودم ! وگرنه میکشتم خودمو ، روزی سه زار بیشتر حقم نبود !

سرتون رو درد نیارم .. یه روز صبح نزدیکیای امتحان ثلث سوم ، پنج زاریمو از مامانم گرفتم و راهی مدرسه شدم .. اون وقتا از سرویس خبری نبود ... چون هر خانواده ای بچه شو توی همون محل سکونتش ثبت نام میکرد و بچه ها هم هر روز سرشونو مینداختن پایین و میرفتن مدرسه و صحیح و سالم هم برمیگشتن ..

نه از خفاش شب خبری بود و نه از عنکبوت روز ! خوب بابا قدیما امکانات (!) نبود !

زنگ اول ریاضی داشتیم .. که همون حساب سابق باشه ! خانم معلم تمرینهای ریاضی رو دوره میکرد و منم که بخاطر قد و قواره فینگیلیم ! همیشه نیمکت اول مینشستم پنج زاریمو تو دستم میچرخوندم و با خودم میگفتم : زنگ تفریح که خورد ، من اولین نفری هستم که از کلاس بیرون میزنم ! هنوز تصمیم نگرفته بودم چی بخرم با پولم .. لواشک ؟ تمبر هندی ؟ برنجک ؟ اما نه .. هیچی قره قوروت نمیشه ! داشتم ترشی لذت بخش قره قوروت رو توی دهنم مزمزه میکردم که ناگهان ...

آره ... ناگهان سکه از دستم افتاد و قل خورد و رفت زیر نیمکت ..دولا شدم زیر نیمکت رو نگاه کردم ، نبود .. با فشار دست ، پای بغل دستیم رو کنار زدم .. نخیر اونجا هم نبود .. یهو صدای معلم تو گوشم پیچید : نگین ؟ دنبال چی میگردی ؟ فورا نشستم سر جام و گفتم : اجازه خانم هیچی ! گفت : پس بشین سر جات .. اما مگه میشد ؟ مگه میتونستم بشینم من ؟ پای یه سکه نقره ای براق در بین بود ! گم شدنش یعنی سه تا زنگ تفریح حسرت خوراکی به دل کشیدن ! نخیر نمیشد ! دوباره رفتم زیر نیمکت و به کاوش پرداختم ! لامصب انگار آب شده بود رفته بود زیر زمین ! این بار که ناامید از پیدا شدن سکه ، از زیر نیمکت اومدم بالا ، خانم معلم درست بالا سرم بود ! با اون چشمای مشکی غضبناکش زل زده بود تو چشمای من ! تو دلم به قد و قواره فسقلیم لعنت میفرستادم ! اگه قدم یه خورده بلندتر بود مینشستم نیمکت آخر و از تیر رس نگاه خانم معلم دور بودم لا اقل !

خانم معلم با عصبانیت پرسید : دنبال چی میگردی دختر ؟ یه ساعته کلاسو ریختی بهم ؟

بقول شیرازیا : تو بودی اینو گفتی ؟ ! آقا اشکهام عین بارون بهار یهو سرازیر شدن رو گونه هام : اجازه خانم ؟ اجازه پنج زاریم ! اجازه خانم گم شد ! اجازه دیگه هیچی نمیتونم بخرم ! هیچی !

معلم که تازه متوجه قضیه شده بود ،خندید ! و همینطور که میخندید گفت : عیبی نداره ! حالا بشین تمرینا رو حل کن ، زنگ تفریح میگردیم پیداش میکنیم ..

اما مگه این اشکها بند میومد ؟ مگه میتونستم بشینم و تمرین حل کنم ؟ فکر زنگهای تفریح بی خوراکی ! بچه هایی که ملچ ملچ کنان تمبر هندی میمکیدن جلوی چشمام رژه میرفتن ! نخیر خانم معلم ! نخیر ! مادر را دل سوزد ، دایه را دامن ! شما زنگ تفریح توی دفتر مدرسه میشینین با بقیه معلما کیک و چایی میخورین ! نخیر خانم ! احساس سوختن به تماشا نمی شود .. آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم ! نخیر خانم معلم ... کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها ؟ !!

معلم که گویی تمام این افکارو از چشمای خیس و چهره بر افروخته من میخوند ، رفت طرف کیفش .. یه کیف پول کوچولو که سرتاسرش از مهره های ریز و مشکی پوشیده شده بود بیرون آورد .. یه پنج زاری در آورد و گرفت طرف من : بگیر !

گفتم : اجازه چی ؟ !!  گفت : اجازه و کوفت ! بگیر دیگه ! یه ساعته کلاسو ریختی بهم واسه یه پنج زاری !!

یهو احساس کردم فقیر شدم ! احساس فقر و فلاکت ظرف سه ثانیه تزریق وریدی شد به تمام وجودم ! خودمو دیدم که با لباسای پاره پوره و صورت سیاه و کثیف یه کاسه کج و کوله گرفتم جلو خانم معلم و میگم : خانم بده در راه خدا !!

یعنی چی ؟ مگه پنج زار کم پولیه ؟ اصلا مگه خود خانم معلم روزی چقدر از مامانش میگیره ؟ !!

هنوز وقتی به زلزله ای که وجود کوچولوی منو یکباره از هم فروپاشید فکر میکنم ، بیاد آوردن ریشترش ، تنمو میلرزونه ! عین یه بچه پلنگ خشمگین دست خانم معلم رو با تندی و غیض پس زدم : نميخوام خانم ! نميخوام ! من بابام خودش افسره ! بابام خودش بهم دوباره پول ميده ! نميخوام پول شما رو !

معلم كه ديگه عين لبو سرخ شده بود و بزور جلوي شليك خنده شو گرفته بود با لحني مهربون و ملايم گفت : باشه عزيز من .. باشه .. حالا اينو بگير بشين سر جات .. زنگ تفريح وقتي پولتو پيدا كردي بيار بده به من  .. باشه ؟

خنديدم ! صورت خيس و داغم عين گل آفتابگردون به روي آفتابي كه تو صورت خانم معلم ميدرخشيد شكفت .. حالا ديگه من فقير نبودم ! خانم معلم به من قرض داده بود .. و اين خيلي فرق ميكرد !

زنگ تفريح با دو تا از دوستاي صميميم گشتيم و گشتيم تا بالاخره سكه رو پيدا كرديم .. لا مصب قل خورده بود رفته بود وسطاي كلاس ، زير يكي از نيمكتها ..

چه سكه زيبايي  ! تاحالا سكه به اون زيبايي نديده بودم تو عمرم ! و مطمئنم كه از اين به بعد هم هرگز نمي بينم ! همون موقع با خودم گفتم : ببين توروخدا ! اگه سكه ها رو بجاي گرد چارگوش ميساختن ، ديگه اينهمه مشكلات واسه كلاس اولي ها پيش نميومد !

دويدم طرف دفتر مدرسه .. در باز بود .. معلمها داشتن كيك و چايي ميخوردن ! من اشتباه نكرده بودم ! رفتم سمت خانم معلم و دستمو دراز كردم طرفش : بفرمايين خانم ، پولتون .. معلم خنديد ، احساس كردم معلمهاي ديگه با شيطنت نگام ميكنن ! اي خانم معلم نامرد دهن لق !

خنديد و لپمو محكم كشيد و گفت : مال خودت باشه .. اين جايزه ته ، چون دختر خوبي هستي ..

قبول كردم ! خوب راست ميگفت دختر خوبي بودم ! و جايزه حق مسلم دختراي خوبه !!

عين فشنگ شليك شدم از دفتر بيرون ! دويدم سمت حياط .. خدايا چه روزي بود اون روز .. چقدر احساس خوبي داشتم من .. احساس پولدار بودن .. احساس غنا .. احساس يه مرفه بي درد ! چقدر خوراكي خريدم .. هم واسه خودم .. هم واسه دو تا از دوستام .. ولخرجي كردم ! ريخت و پاش كردم .. به خودم گفتم : نگين جان ! عزيز دلم ! يه امروز رو بي خيال   " ان الله لا يحب المسرفين  "  !!

راه نميرفتم كه ! ميخراميدم روي آجرهاي قهوه اي حياط اون مدرسه قديمي .. باور كنيد حتي طرز راه رفتنم هم عوض شده بود ! بيخود نيست ميگن پول وقار و شخصيت مياره ها !!

همون روز يه تصميم هم گرفتم .. يه تصميم كبري !‌ تصميم گرفتم اگه در بزرگي هم پولدار بودم واسه مردم فقير خوراكي بخرم .. بچگي بود و نادوني ديگه  !! شما به دل نگيرين !

لقمه كره مرباييكه مامان هر روز تو كيفم ميداشت دادم به زهره .. دختر خوبي بود .. زرنگ بود .. پدرشو دو سال قبل از دست داده بود .. مامانش صبح ها دير از خواب بيدار ميشد و فرصت نميكرد واسه زهره لقمه درست كنه و تو كيفش بذاره .. مشقاشو هم تو كاغذ كاهي مينوشت .. كاغذ سفيد چشماشو اذيت ميكرد ... هيچوقت هم پول نمياورد مدرسه كه خوراكي بخره .. چون ديگه ظهر كه ميرفت خونه اشتها نداشت نهار بخوره .. اينا همه رو خود زهره ميگفت ...

كجايي خان داداش ؟ كجايي ببين پولدار شدن منو ؟ ! كجايي ببيني كه امروز نه تنها كمتر از تو پول ندارم كه سه زار هم از تو پولدار ترم !! كجايي اي خان داداشي كه رفاه مالي منو ببيني و حرص بخوري ؟ !! آخ كه چقدر دلم ميخواست خان داداشم بود و ريخت و پاش منو ميديد اون روز !

........

فردا صبح زنگ كلاس كه خورد همگي رفتيم كلاس .. به محض اينكه خانم معلم وارد كلاس شد من گفتم برپا .. خانم معلم هم برجا داد .. همه بچه ها نشستن .. اما من صاف رفتم زير نيمكت ! خانم معلم گفت : نگين ؟ باز چرا رفتي زير نيمكت تو ؟ اومدم بالا .. اخمامو كشيدم تو هم ! حتي خيلي سعي كردم گريه كنم ! اما نشد ! نميدونم اون بارون سيل آساي ديروز كدوم گوري بود امروز ؟ !! دريغ از يه قطره ش ! با صدايي كه سعي ميكردم بلرزونمش ! گفتم : اجازه خانم پنج زاريم افتاد گم شد !!

خانم معلم يه نگاه بهم كرد نگفتني !! از جاش پاشد صاف اومد سمت من .. با قدمهاي شمرده اما سنگين .. گودزيلا ديدين چطوري راه ميره ؟ همونجوري !! زمين ميلرزيد زير پاش انگار .. خدايا ... خدايا كمك .. خدايا يه لونه موش ! رهني .. اجاره اي .. جهنم اگه لوكس هم نبود نبود !! فقط تخليه باشه كه من زود بپرم توش ! اما هيهات ... هيهات .. نبود كه ! بچه ها همه لال شده بودن انگار .. نه يه پا در ميوني .. نه يه وساطتي .. دريغ از حتي يه ذره كمك هاي مردمي ! نامردا !!

اون روز بشدت (!) بهم ثابت شد که شاعر زمانیکه سروده : دوست آن باشد که گیرد دست دوست .. در پریشان حالی و درماندگی ، یا مست بوده یا خواب آلو !  نامردا .. نامردا ...

خانم معلم رسيد بهم .. صاف ايستاد رو بروم .. سرم پايين بود ... نفسم تنگ بود .. دلم مثل گنجشك تو قفس سينه م بال بال ميزد .. خدايا .. خدايا خودمو سپردم به خودت ! خدايا راضيم به رضاي تو ! حكم آنچه تو بپسندي ! انا لله و انا اليه راجعون ...

معلم دستشو گذاشت زير چونه م .. ميدونستم لپام گل انداخته .. صورتم ميسوخت ... صاف زل زد تو چشمهام ... با كلماتي شمرده شمرده گفت : باشه عيبي نداره .. بشين سرجات .. زنگ تفريح بگرد پيداش كن بيار بدش به من بابت پولي كه ديروز بهت دادم ! قبوله ؟

به زحمت سعي كردم چونه م رو از دستش خلاص كنم .. با صدايي گرفته که دیگه واقعا میلرزید گفتم : قبوله .. و عین حلوا پخش شدم رو نیمکت !

.......

اجازه خانم ؟

ميدونم حالا پير شدي ... ميدونم شايد ديگه معلم نباشي ... من اما هنوزم شاگردتم ... دستتو ميبوسم .. همون دستي كه بهم پنج زاري داد .. همون دستی که تو دفتر اون مدرسه قدیمی لپمو با مهربونی کشید ... همون دستی که کشیده بیخ گوشم نزد اما نمیدونم چرا صورتم سوخت ...

منم امروز مادر دو تا بچه م ...تا امروزش پاك زندگي كردم .. پاك پاك .. و مطمئنم با درسي كه تو اون روز به من دادي ، از اين به بعدش رو هم پاك زندگي ميكنم ...

اجازه خانم ؟ برم آب بخورم ؟ دارم خفه ميشم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:12  توسط نگیــن شیــــراز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
عجب رسمیه ... رســـم زمـونه .. قصـه ی برگ و ... باد خزونــــه ... میرن آدما ... از اونا فقط ... خاطره هاشون ... به جا می مونه .....

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
فتو بلاگ پوريا .. عزيز دلـــــــم
اونی که مثل هیچکس نیست
پرنس کــوچـــولـوی شرقــــی
فهیـــــم عـــــزیــــز
مینوی نازنیــن خودم
شهــــلای عــــزیــز
دختـــــــر همسایه نازنینــــم
طـــــو لانـــی ترین شـــــــب
رنگین کمان عزیزم
حسیــــــن عزیــــز
رند عالـــــم ســـوز
پونــــــی های عــــــزیـــــــــز
امیـــــر کریمـــی ( وب خنــد )
کلمــــــه
ســـــــــلام همســــــایه ها
سیــــــــــروس خســــــروی
نسیــــــم عرب امیـــــــــری
قاصــــدک مهــربونـــــــي ها
آخر آسفالت
فـــــــلان بن هیچكـــــس
افســـــانه عـــــزيز خودم
گلهـــــاي صحـــــــــرايـي
طنز فروش
تكيــــــــــن
منوچهر انتظار ..... آقا اجازه ؟
شيخ عيســــــي ابو زيـــــــد
كاكــــــه تيغـــــــــــــــــــــون
محـــــــــرمـــــــــانــــــــه ها
يخـــچــــــال
شيرين عزيز
آشپزخانه خديجه سلطــان
يادداشتهاي دختر ترشيــده
بانوي بهار عزيز و مهـــربونم
محمــــــــــــد جاويــــــــــــد
شميــــــم استخــــــــــــري
اصلا به ما چه ؟
چـــــــــــاي و گــــــــــــــپ
غريبــــــــه دهاتـــــــــــــي
خلــــــــــــوت ليــــــــــــــلا
طنــــــــز سپنتـــــــــــــــــا
مطــــــــــــــــــــــــــــــرود
طنز هاي راشــد انصـــاري
صدف عزيز
باران عزيز
ماه مهـــــــربون عــــزيــــز
اميـــــــريه
واســــــــــــونـــــــــــــــــك
كارگاه نمد مالـــــــــــــــي
خاتــــــــون عزيــــــــــــــــز
من و هيچ نازنيـــــــــــــــن
مجردي شيريـــــــــــــــــن
روزهاي بي خورشيــــــــد
صبـــــــاي نازنيـــــــــــــن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان