تبليغاتX
نگیــــن شیـــــــــراز
این خانه قشنگ است ... ولی خانه ی من نیست

آقا من چه کنم با اینهمه شرمندگی ؟

اینقدر گل نرگس از دوستان و عزیزانم به دستم رسید که عطرش همه وجودم رو پر کرده ..

هر کجا که نگاه میکنم گل نرگسه و هر جا که قدم میذارم عطر نرگس در مشامم میپیچه ..

ممنونم بچه ها .. از تک تک شما ممنونم ...

و اگه بگم واقعاً نمیدونم با چه زبانی ازتون تشکر کنم اغراق نیست بخدا ...

یه "باعث شرمندگی"  دیگه !

اونم اینکه خاندایی عزیزم  مدتها قبل از من خواسته بودن که پستی به نام "شیر موز" بنویسم ..

که شرمنده ایشون شدم .. اینقدر به تأخیر افتاد که ایشون بالاخره با قلم شیوای خودشون نوشتن ..

و چه زیبا هم نوشتن الحق ..

امیدوارم دفعه بعد امرشون رو قبل از اینکه موعدش بگذره اطاعت کنم ...

و اما یه قول دیگه هم داده بودم .. یادتونه ؟

یادتونه یه اس ام اس اشتباهی داده بودم واسه آقا سعید در حالیکه قصدم این بود که واسه سعیده

خانم بفرستمش ؟

خوب من از سعیده خانم اجازه گرفتم که سوتی های ایشون رو لو بدم !

البته بدون ذکر نام ایشون .. سعیده جان من وکیلم ؟!!

سوتی های زیر را از زبان سعیده خانم بخوانید لطفا ! :

یه بار یه اس ام اس از همین قربون صدقه ای ها !! اشتباهی فرستادم واسه دوست داداشم که

خط موبایل داداشم رو خریده بود و اونقدر توی اون اس ام اس قربون صدقه رفته بودم که مجبور شدم

یه اس ام اس دیگه بهش بدم که بخدا اشتباهی فرستادم ! به امام حسین اشتباهی فرستادم !

آی مسلمونا به امام رضا اشتباهی فرستادم !!

یه بار یه اس ام اس ( بازم از این قربون صدقه ای ها !! ) به مناسبت تولد دوستم نوشتم و بجای اینکه بفرستم واسه دوستم که اسمش فاطمه ست ، اشتباهی فرستادم واسه رئیسم که اسم فامیلش فاطمیه !!!

و توی اون اس ام اس بازم کلی "عزیز دلم" و " قربونت برم " و " تو عزیز دلمی" و " عمرا اگه لنگه تو پیدا کنم " و " تولد عزیز دلم مبارک " و خلاصه اینا !!

وقتی اس ام اس ارسال شد ، آه از نهادم بر اومد و دو دستی زدم تو سر خودم اما دیگه پشیمانی سودی نداشت !

چند روز بعد رئیسم با چهره ای متبسم و لبخندی به شیرینی عسل و به زیبایی گلهای بهاری بابت اون اس ام اس از من تشکر کردن !!

یه بار توی محل کارم داشتم روزنامه میخوندم که دیدم نوشته : فلان هنرمند مشهور بر اثر "سرطان"  ، چشم از جهان فروبست ...

بعد از خوندن مطلب با صدای بلند گفتم : مگه ما سرطان چشم !! هم داریم ؟

همکارام گفتن : سرطان چشم ؟ نه گمون نمیکنم داشته باشیم ..

منم روزنامه رو نشون دادم و گفتم : چرا داریم .. اینجا نوشته .. ایناهاش !

و وقتی همکارم روزنامه رو گرفت و خوند ، با خنده گفت : سعیده خانوم اینا ! این بنده خدا بر اثر سرطان ، چشم از جهان فروبسته !! شما لطف کنید بین سرطان و چشم یه فاصله بندازین !!

.........

خوب دوستان .. این از سوتی های سعیده خانوم اینا !

مطمئنم که همه ما از این قبیل سوتی ها زیاد دادیم ..

ما خانمها اصولاً چون روزی ۳۰۰۰ کلمه بیشتر از آقایونا حرف میزنیم ( که نوش جونمون باشه الهی ) ! خوب طبیعیه که سوتی هم بیشتر بدیم ..

اما خداییش شما سوتی زیر رو بخونید که یکی از آقایون فامیل ما دادن و قضاوت کنید که سوتی خانمها کجا و سوتی آقایون کجا !

.....

یه بار یکی از خانمهای فامیل ما زایمان کرده بود .. و چون نسبت نزدیکی با ما داشت ، بر خلاف همیشه که فقط خانمها به دیدن زائو و نوزادش میریم ، تصمیم گرفتیم که دسته جمعی یعنی همراه با آقایون به ملاقاتشون بریم ..

آقا جای همگی خالی هدیه ای تهیه کردیم و همراه با گل و شیرینی چهار خانواده همراه شدیم و به منزل زائو رفتیم برای ملاقات ...

رسیدیم و سلامی و احوالپرسی و چشم روشنی و تعارفات معمول و خلاصه پذیرایی و صحبتهای مختلف  و گل گفتن و گل شنیدن و ساعتی رو به خوبی و خوشی دور هم سپری کردن ...

بنده خدا زائو هم گاهی می اومد توی جمع ما مینشست و گاهی هم مجبور میشد که بره نوزاد رو شیر بده ...

عرض کردم که .. چون نسبت نزدیکی با زائو داشتیم ایشون کاملا راحت بودن با همه مون  و ما هم مدّت نسبتاً زیادی موندیم اونجا ...

آقا وقتی که دیگه زمان حداحافظی رسید و تصمیم گرفتیم برگردیم خونه ، زائو توی همون پذیرایی ، سر میز نهار خوری نشسته بود و پشتش رو به جمع کرده بود و داشت نوزادش رو شیر میداد ...

موقع خداحافظی ما خانمها رفتیم جلو صورتش رو بوسیدیم و مجدداً بهش تبریک گفتیم و برای خودش و نوزادش آرزوی سلامتی کردیم ... اما آقایون خوب بالطبع از همون راه دور !! از خانم خداحافظی کردن که نوبت رسید به آقایی که عموی نوزاد و برادر شوهر زائو میشد ...

ایشون هم از همون فاصله دور ، بازهم برای مادر و نوزادش آرزوی سلامتی کردن و "ببخشید که مزاحم شدیم " و این حرفا .. که زائو در همون حال که نوزاد رو شیر میداد گفت  :

ببخشید تو رو خدا که نمیتونم تا دم در بیام بدرقه تون  .. دارم شیر میدم به این !! اینم ول نمیکنه !!

که خان عمو در اومدن که : نه خواهش میکنم .. بذارین راحت باشه بچّه .. منم بودم ول نمیکردم !!!!!!

........

آقا شلیک خنده حاضرین .. سرخ شدن عمو جان از نوک پا تا فرق سر  .. و دویدن به سمت درب خروجی منزل با سرعت نور ... و شدّت گرفتن صدای خنده حضار !!

حالا وقتی اومدیم بیرون از خونه و جمع شدیم دور هم که خداحافظی کنیم از همدیگه ، خانمها یکصدا :

واااای ... خاک به سرم !! این چه حرفی بود شما زدین  ؟ هیچ متوجه شدین چی گفتین؟ خاک عالم به سرم ! تا یکسال دیگه نباید این طرفا پیداتون بشه ! خاک به سرم !! آخه اینم حرف بود شما زدین ؟

عمو جان بنده خدا که هنوز دست و پاش میلرزید و صورتش عین لبو سرخ شده بود گفت :

بابا بخدا منظور نداشتم .. منظورم این بود که خوب بچه گرسنه ست .. گناه داره طفلی .. خوب منم اگه گرسنه بودم ول نمیکردم !!!!!!!!!

که باز شلیک خنده حضار به آسمون بلند شد و باز خانمها یکصدا :

بسه دیگه .. بسه !! نمیخواد تفسیرش کنین ! بدتر شد که !! اصلا هیچی نگین !!

و بنده خدا عمو جان همونطور که سرش رو بین دستهاش گرفته بود ، نچ نچ کنان رفت به سمت ماشینش در حالیکه مطمئن بودم فشار خونش هشتصد روی دویست و شونزده بود !!

دوستان عزیزم ...

ازتون میخوام که هر کدومتون مایل هستین ، سوتی های خفیف و شدید خودتون رو بنویسین !!

حتی اگه شده بدون اسم و نشونی ..

شاید باعث انبساط خاطر دوستان بشه ..

من خودم اصلاً و ابداً سوتی ندادم هیچوقت !

یعنی راستش قابل نوشتن نیستن سوتی های خوشگل من !!

اما شما بنویسین !  لطفاً !

پیشاپیش از همکاری شما متشکریم !

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 14:17  توسط نگیــن شیــــراز | 
پارسائی و سلامـــــــت هوسم بود ، ولـی

شیوه ای می کند آن نرگس فتّان که مپرس

.........

پ.ن : دلم میخواد یه آشنا ... قصّــــه ی پرواز و بگه .. که تشنه شنیدنم

        دلم میخواد گلپونه و ... نرگس شیراز بیاره .. هر کی میاد به دیدنم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 23:9  توسط نگیــن شیــــراز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
عجب رسمیه ... رســـم زمـونه .. قصـه ی برگ و ... باد خزونــــه ... میرن آدما ... از اونا فقط ... خاطره هاشون ... به جا می مونه .....

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
خان دايـي عزيـــــــــز و گرامي
فتو بلاگ پوريا ... عزيز دلـــــــم
اونی کـه مثل هیچکس نیست
پرنس کـــوچـــولــوی شرقــــی
مینوی نازنیــن خودم
شهــــلای عــــزیــز
دختــــــــر هـمسایه نـازنینــــم
رند عالـــــم ســـوز
پونـــــــی هــای عـــــــزیــــــــز
کلمــــــه
قاصـــــدک مهـــــربونــــــي ها
افـســــــانه عـــــــزيـز خــــودم
تكيــــــــــن
منوچهر انتظار ..... آقــا اجازه ؟
شــيخ عيســــــي ابـو زيـــــــد
كــاكـــــــه تيـغــــــــــــــــــــون
مــحـــــــــرمـــــــــانـــــــه هــا
شيرين عزيز
آشـپزخـانه خــديجـه سـلـطــان
بانوي بهار عزيز و مهـــربونم
مـحمـــــــــــــد جــاويــــــــــــد
اصلا به ما چه ؟
خـلــــــــــــــوت لـيــــــــــــــــلا
طنز هاي راشــد انصـــاري
صدف عزيز
باران عزيز
ماه مهـــــــربون عــــزيــــز
خاتــــــــون عزيــــــــــــــــز
روزهاي بي خورشيــــــــد
صبـــــــاي نازنيـــــــــــــن
پروانــــــه عزيـــــــــــــــــز
فرزند هميــــن آب و خاك
آردهــــــــاي بيختـــــــــه
يواشكـــــــــــــــــــــــي
مهــــــــــري عزيـــــــــز
نســــــــــرين نازنيـــــن
يك اهري و اتفاقات ساده
نگاهـــــــــــي دوبــــــــاره
نــــــــــو يــــــــســـــنـــده
يـــــــــــادي كــــــــــــــــن
آميــــــرزا قشـــم شـــــم
علي اصغر نجفي ( اغو )
غمين
شمعــــــدانيهاي قرمــز
پلخمون
زينب سادات عزيز
ترمه هاي رنگي مادر بزرگ
هستـــــــــي عزيز
دلنوشته هاي مهدي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM