تبليغاتX
نگین شیراز

برج سفید ...

  • تاریخ : شنبه 14 آبان1390
  • موضوع :
باشه !

حالا که اینقدر استقبال کردین ، اینم از آرشیوه !

..........


این روزها ، خانه های زیبا و ارزشمند قدیمی ، منبع در آمد های سرشار برای برج سازان شده ، و بیل و کلنگ هاست که خاطرات زیبا و شیرین گذشته را زیر آوار مدفون می کند ...

متآسّفانه ، خانه ی قدیمی پدر بزرگ من نیز در تبریز ، از این آفت روز مصون نماند و تابستان گذشتـــه که سفری به زادگاهم داشتم و برای تجدید خاطرات ، سری به کوچه ی قدیمی زدم ، با کمال حسـرت دیدم که بجای آن خانه ، برج سفیدی ساخته اند بنام برج صدف ...

مروارید قشنگ خاطرات کودکی من ، برای همیشه در دل این صدف پنهان شد ...

" برج سفید " را به یاد خاطرات خوش آن ایّام سروده ام و به همه کسانی تقدیم میکنم که هنـــــــوز در لابلای گچ بری ها ، سرامیک ها و شیشه های سکوریت ، گذشته ها را جستجو می کنند ...

و هرچه بیشتر می جویند ، کمتر می یابند ...

.......


یک خانه ی قدیمـــی ، مادر بزرگ من داشت

در باغ با صفایش ، ریحان و مرزه می کاشـت

یک حوض گرد و آبی ، در آن میــــــان نمــایان

می ریخت مهربانی ، با قطـــــــــره های باران

نارنج و سیب و شب بو ، گلهای شمعــــدانی

مه روی حوض زیبا ، شبها به میهمــــــــــانی

یاد گذشتـــــــه ی دور ، در کنج کنج خــــــانه

دوران نوجوانی ، عشقــــــی که زد جوانـــــه

آن درب های چوبی ، با شیشه های رنگی

صندوق خاطـــــراتم ، آن خانه ی کلنگــــی !

....

اکنون به جای خانه ، آن خانه ی قدیمـــــی

در آن محلّه ی پیر ، آن کوچه ی صمیمــــی

سر بر فلک کشیده ، برجی به رنگ انـــدوه

کمرنگ شد گذشتــــه ، در خانـه های انبوه

یاس سپید خوشبو ، در خاک تیره خشکید

دست تجدّد از بیخ ، گلهای تازه را چیــــــــد

آن خانه از گذشتــــــــــه ، دیگر نشان ندارد

حرفی برای گفتـــــن با دیگــــــران نــــــدارد

آهی ز دل بر آرم ، چـــــون بگذرم از آنجــــا

گم کرده ام در آنجا ، دوران کودکــــــــی را

گــــــــم کرده ام در آنجا ....

دوران کودکــی را ...

                                                              

                                                   

اسفند ماه هزار و سیصد و هفتاد و نه خورشیدی .. شیراز


نوشته شده توسط:نگین شیراز و در ساعت:11:37 | رای شما :

اجازه خانوم ؟

  • تاریخ : پنجشنبه 12 آبان1390
  • موضوع :

اون وقتا ( منظورم سال هزار و سیصد و تیر کمونه ! ) پنج زار خیلی پول بود .. اونم واسه یه بچه محصل اول ابتدایی .. اگه سن و سالتون به اون وقتا قد میده که هیچ .. وگرنه میتونید از  بزرگترا بپرسید که با اون پول چه چيزايي كه ميشد خريد ...

اون وقتا من روزي پنج زار از مامانم پول تو جيبي ميگرفتم .. وضعم توپ توپ بود ! چه كنيم ديگه ؟ دختر يكي يه دونه بودم و نور چشم مامان و بابام ...

البته بماند که برادرم که دو سال از من بزرگتر بود روزی هفت زار میگرفت .. خوب خان داداش بود و احترامش واجب ! وگرنه پولی که اون بابت یه لواشک میداد درست همون قدر بود که من میدادم .. یا مثلا قره قوروت و تمبر هندی واسه هر دومون یه قیمت بود بخدا ! اما همیشه بهم یاد داده بودن که خان داداش احترامش واجبه ! منم قبول کرده بودم که خان داداش روزی دو زار (!) بیشتر از من قابل احترامه ! تازه شانس آورده بودم که توی یه خانواده دختر دوست دنیا اومده بودم ! وگرنه میکشتم خودمو ، روزی سه زار بیشتر حقم نبود !

سرتون رو درد نیارم .. یه روز صبح نزدیکیای امتحان ثلث سوم ، پنج زاریمو از مامانم گرفتم و راهی مدرسه شدم .. اون وقتا از سرویس خبری نبود ... چون هر خانواده ای بچه شو توی همون محل سکونتش ثبت نام میکرد و بچه ها هم هر روز سرشونو مینداختن پایین و میرفتن مدرسه و صحیح و سالم هم برمیگشتن ..

نه از خفاش شب خبری بود و نه از عنکبوت روز ! خوب بابا قدیما امکانات (!) نبود !

زنگ اول ریاضی داشتیم .. که همون حساب سابق باشه ! خانم معلم تمرینهای ریاضی رو دوره میکرد و منم که بخاطر قد و قواره فینگیلیم ! همیشه نیمکت اول مینشستم پنج زاریمو تو دستم میچرخوندم و با خودم میگفتم : زنگ تفریح که خورد ، من اولین نفری هستم که از کلاس بیرون میزنم ! هنوز تصمیم نگرفته بودم چی بخرم با پولم .. لواشک ؟ تمبر هندی ؟ برنجک ؟ اما نه .. هیچی قره قوروت نمیشه ! داشتم ترشی لذت بخش قره قوروت رو توی دهنم مزمزه میکردم که ناگهان ...

آره ... ناگهان سکه از دستم افتاد و قل خورد و رفت زیر نیمکت ..دولا شدم زیر نیمکت رو نگاه کردم ، نبود .. با فشار دست ، پای بغل دستیم رو کنار زدم .. نخیر اونجا هم نبود .. یهو صدای معلم تو گوشم پیچید : نگین ؟ دنبال چی میگردی ؟ فورا نشستم سر جام و گفتم : اجازه خانم هیچی ! گفت : پس بشین سر جات .. اما مگه میشد ؟ مگه میتونستم بشینم من ؟ پای یه سکه نقره ای براق در بین بود ! گم شدنش یعنی سه تا زنگ تفریح حسرت خوراکی به دل کشیدن ! نخیر نمیشد ! دوباره رفتم زیر نیمکت و به کاوش پرداختم ! لامصب انگار آب شده بود رفته بود زیر زمین ! این بار که ناامید از پیدا شدن سکه ، از زیر نیمکت اومدم بالا ، خانم معلم درست بالا سرم بود ! با اون چشمای مشکی غضبناکش زل زده بود تو چشمای من ! تو دلم به قد و قواره فسقلیم لعنت میفرستادم ! اگه قدم یه خورده بلندتر بود مینشستم نیمکت آخر و از تیر رس نگاه خانم معلم دور بودم لا اقل !

خانم معلم با عصبانیت پرسید : دنبال چی میگردی دختر ؟ یه ساعته کلاسو ریختی بهم ؟

بقول شیرازیا : تو بودی اینو گفتی ؟ ! آقا اشکهام عین بارون بهار یهو سرازیر شدن رو گونه هام : اجازه خانم ؟ اجازه پنج زاریم ! اجازه خانم گم شد ! اجازه دیگه هیچی نمیتونم بخرم ! هیچی !

معلم که تازه متوجه قضیه شده بود ،خندید ! و همینطور که میخندید گفت : عیبی نداره ! حالا بشین تمرینا رو حل کن ، زنگ تفریح میگردیم پیداش میکنیم ..

اما مگه این اشکها بند میومد ؟ مگه میتونستم بشینم و تمرین حل کنم ؟ فکر زنگهای تفریح بی خوراکی ! بچه هایی که ملچ ملچ کنان تمبر هندی میمکیدن جلوی چشمام رژه میرفتن ! نخیر خانم معلم ! نخیر ! مادر را دل سوزد ، دایه را دامن ! شما زنگ تفریح توی دفتر مدرسه میشینین با بقیه معلما کیک و چایی میخورین ! نخیر خانم ! احساس سوختن به تماشا نمی شود .. آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم ! نخیر خانم معلم ... کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها ؟ !!

معلم که گویی تمام این افکارو از چشمای خیس و چهره بر افروخته من میخوند ، رفت طرف کیفش .. یه کیف پول کوچولو که سرتاسرش از مهره های ریز و مشکی پوشیده شده بود بیرون آورد .. یه پنج زاری در آورد و گرفت طرف من : بگیر !

گفتم : اجازه چی ؟ !!  گفت : اجازه و کوفت ! بگیر دیگه ! یه ساعته کلاسو ریختی بهم واسه یه پنج زاری !!

یهو احساس کردم فقیر شدم ! احساس فقر و فلاکت ظرف سه ثانیه تزریق وریدی شد به تمام وجودم ! خودمو دیدم که با لباسای پاره پوره و صورت سیاه و کثیف یه کاسه کج و کوله گرفتم جلو خانم معلم و میگم : خانم بده در راه خدا !!

یعنی چی ؟ مگه پنج زار کم پولیه ؟ اصلا مگه خود خانم معلم روزی چقدر از مامانش میگیره ؟ !!

هنوز وقتی به زلزله ای که وجود کوچولوی منو یکباره از هم فروپاشید فکر میکنم ، بیاد آوردن ریشترش ، تنمو میلرزونه ! عین یه بچه پلنگ خشمگین دست خانم معلم رو با تندی و غیض پس زدم : نميخوام خانم ! نميخوام ! من بابام خودش افسره ! بابام خودش بهم دوباره پول ميده ! نميخوام پول شما رو !

معلم كه ديگه عين لبو سرخ شده بود و بزور جلوي شليك خنده شو گرفته بود با لحني مهربون و ملايم گفت : باشه عزيز من .. باشه .. حالا اينو بگير بشين سر جات .. زنگ تفريح وقتي پولتو پيدا كردي بيار بده به من  .. باشه ؟

خنديدم ! صورت خيس و داغم عين گل آفتابگردون به روي آفتابي كه تو صورت خانم معلم ميدرخشيد شكفت .. حالا ديگه من فقير نبودم ! خانم معلم به من قرض داده بود .. و اين خيلي فرق ميكرد !

زنگ تفريح با دو تا از دوستاي صميميم گشتيم و گشتيم تا بالاخره سكه رو پيدا كرديم .. لا مصب قل خورده بود رفته بود وسطاي كلاس ، زير يكي از نيمكتها ..

چه سكه زيبايي  ! تاحالا سكه به اون زيبايي نديده بودم تو عمرم ! و مطمئنم كه از اين به بعد هم هرگز نمي بينم ! همون موقع با خودم گفتم : ببين توروخدا ! اگه سكه ها رو بجاي گرد چارگوش ميساختن ، ديگه اينهمه مشكلات واسه كلاس اولي ها پيش نميومد !

دويدم طرف دفتر مدرسه .. در باز بود .. معلمها داشتن كيك و چايي ميخوردن ! من اشتباه نكرده بودم ! رفتم سمت خانم معلم و دستمو دراز كردم طرفش : بفرمايين خانم ، پولتون .. معلم خنديد ، احساس كردم معلمهاي ديگه با شيطنت نگام ميكنن ! اي خانم معلم نامرد دهن لق !

خنديد و لپمو محكم كشيد و گفت : مال خودت باشه .. اين جايزه ته ، چون دختر خوبي هستي ..

قبول كردم ! خوب راست ميگفت دختر خوبي بودم ! و جايزه حق مسلم دختراي خوبه !!

عين فشنگ شليك شدم از دفتر بيرون ! دويدم سمت حياط .. خدايا چه روزي بود اون روز .. چقدر احساس خوبي داشتم من .. احساس پولدار بودن .. احساس غنا .. احساس يه مرفه بي درد ! چقدر خوراكي خريدم .. هم واسه خودم .. هم واسه دو تا از دوستام .. ولخرجي كردم ! ريخت و پاش كردم .. به خودم گفتم : نگين جان ! عزيز دلم ! يه امروز رو بي خيال   " ان الله لا يحب المسرفين  "  !!

راه نميرفتم كه ! ميخراميدم روي آجرهاي قهوه اي حياط اون مدرسه قديمي .. باور كنيد حتي طرز راه رفتنم هم عوض شده بود ! بيخود نيست ميگن پول وقار و شخصيت مياره ها !!

همون روز يه تصميم هم گرفتم .. يه تصميم كبري !‌ تصميم گرفتم اگه در بزرگي هم پولدار بودم واسه مردم فقير خوراكي بخرم .. بچگي بود و نادوني ديگه  !! شما به دل نگيرين !

لقمه كره مرباييكه مامان هر روز تو كيفم ميذاشت دادم به زهره .. دختر خوبي بود .. زرنگ بود .. پدرشو دو سال قبل از دست داده بود .. مامانش صبح ها دير از خواب بيدار ميشد و فرصت نميكرد واسه زهره لقمه درست كنه و تو كيفش بذاره .. مشقاشو هم تو كاغذ كاهي مينوشت .. كاغذ سفيد چشماشو اذيت ميكرد ... هيچوقت هم پول نمياورد مدرسه كه خوراكي بخره .. چون ديگه ظهر كه ميرفت خونه اشتها نداشت نهار بخوره .. اينا همه رو خود زهره ميگفت ...

ناخودآگاه ياد داداشم افتادم ... آخ ... كجايي خان داداش ؟ كجايي ببيني پولدار شدن منو ؟! كجايي ببيني كه امروز نه تنها كمتر از تو پول ندارم كه سه زار هم از تو پولدار ترم !! كجايي اي خان داداشي كه رفاه مالي منو ببيني و حرص بخوري ؟ آخ كه چقدر دلم ميخواست خان داداشم بود و ريخت و پاش و ولخرجي منو ميديد اون روز !

........

فردا صبح زنگ كلاس كه خورد همگي رفتيم كلاس .. به محض اينكه خانم معلم وارد كلاس شد من گفتم برپا .. خانم معلم هم برجا داد .. همه بچه ها نشستن .. اما من صاف رفتم زير نيمكت ! خانم معلم گفت : نگين ؟ باز چرا رفتي زير نيمكت تو ؟ اومدم بالا .. اخمامو كشيدم تو هم ! حتي خيلي سعي كردم گريه كنم ! اما نشد ! نميدونم اون بارون سيل آساي ديروز كدوم گوري بود امروز ؟ !! دريغ از يه قطره ش ! با صدايي كه سعي ميكردم بلرزونمش ! گفتم : اجازه خانم پنج زاريم افتاد گم شد !!

خانم معلم يه نگاه بهم كرد نگفتني !! از جاش پاشد صاف اومد سمت من .. با قدمهاي شمرده اما سنگين .. گودزيلا ديدين چطوري راه ميره ؟ همونجوري !! زمين ميلرزيد زير پاش انگار .. خدايا ... خدايا كمك .. خدايا يه لونه موش ! رهني .. اجاره اي .. جهنم اگه لوكس هم نبود نبود !! فقط تخليه باشه كه من زود بپرم توش ! اما هيهات ... هيهات .. نبود كه ! بچه ها همه لال شده بودن انگار .. نه يه پا در ميوني .. نه يه وساطتي .. دريغ از حتي يه ذره كمك هاي مردمي ! نامردا !!

اون روز بشدت (!) بهم ثابت شد که شاعر زمانیکه سروده : دوست آن باشد که گیرد دست دوست .. در پریشان حالی و درماندگی ، یا مست بوده یا خواب آلو !  نامردا .. نامردا ...

خانم معلم رسيد بهم .. صاف ايستاد رو بروم .. سرم پايين بود ... نفسم تنگ بود .. دلم مثل گنجشك تو قفس سينه م بال بال ميزد .. خدايا .. خدايا خودمو سپردم به خودت ! خدايا راضيم به رضاي تو ! حكم آنچه تو بپسندي ! انا لله و انا اليه راجعون ...

معلم دستشو گذاشت زير چونه م .. ميدونستم لپام گل انداخته .. صورتم ميسوخت ... صاف زل زد تو چشمهام ... با كلماتي شمرده شمرده گفت : باشه عيبي نداره .. بشين سرجات .. زنگ تفريح بگرد پيداش كن بيار بدش به من بابت پولي كه ديروز بهت دادم ! قبوله ؟

به زحمت سعي كردم چونه م رو از دستش خلاص كنم .. با صدايي گرفته که دیگه واقعا میلرزید گفتم : قبوله .. و عین حلوا پخش شدم رو نیمکت !

.......

اجازه خانم ؟

ميدونم حالا پير شدي ... ميدونم شايد ديگه معلم نباشي ... من اما هنوزم شاگردتم ... دستتو ميبوسم .. همون دستي كه بهم پنج زاري داد .. همون دستی که تو دفتر اون مدرسه قدیمی لپمو با مهربونی کشید ... همون دستی که کشیده بیخ گوشم نزد اما نمیدونم چرا صورتم سوخت ...

منم امروز مادر دو تا بچه ام ...تا امروزش پاك زندگي كردم .. پاك پاك .. و مطمئنم با درسي كه تو اون روز به من دادي ، از اين به بعدش هم پاك زندگي ميكنم ...

اجازه خانم ؟ برم آب بخورم ؟ دارم خفه ميشم ...

.....


پ.ن : اين مطلب از آرشيوه .. ولي از دوستاني كه ميدونن اين مطلب از آرشيوه  خواهش ميكنم به دوستاني كه نميدونن اين مطلب از آرشيوه ، نگن كه اين مطلب از آرشيوه !


نوشته شده توسط:نگین شیراز و در ساعت:11:9 | رای شما :
|

تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به نگین شیراز میباشد © 2011